|
اصل شعر برای هوشنگه ابتهاجه
دیر است گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا!تمام شد آن روزها
عشق من وتو؟؟..............آه
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که تو رفته ای
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
بگذار از اول گویم تو را
چه شد من مست تو شدم
در تنهایی خودم من عاشقت شدم
آه ای گالیا! من سالها پیش نام تو را
سروده بودم چه بی صدا
بی آنکه دیده باشم زیبایی تو را
(من واقعا 5-6 ساله پیش بدونه اینکه ببینمت برات شعر گفته بودم هر چند میدونم باور نمی کنی)
دیر است گالیا!
من کودکی بیش نبودم وتو...........
دیگر تمام شد تمام شد
از دوری ام نخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام بادتپشهای قلب شاد
آیا در عشق تو اهرمن نبود؟
شبها که دل بر من حرام کرد شادی وخواب
آیا دست تو در دست او نبود؟؟
سوگند می خورم
من با همه وجود با عشق تو به مبارزه برخواستم اما
آیا در عشق تو اهرمن نبود؟
دیر است گالیا!
من با تو هیچ وقت ما نخواهیم شد
آه گالیا دوست دارم روزی هزار بار نام تو را زنم صدا
اما دلم گوید این گناه است گناه
در دوزخ سیاه افتم اگر باز کنم به تو نگاه
(اما من که الان هم تو جهنمم)
زودست گالیا تو هنوز نشناخته ای مرا
کاروان می رود وما سرد وتنها
من با نگاه سرد توبا حضور تلخ
آیا شود با سردی وتلخی عشق را سوار کرد؟
میدانم که نمیخواستی مرا
اما عشقت مرا در اوج شلوغی این شهر
تنهاترین نمود
دیر است گالیادیگر بر من خیره نشو
عصیان زندگی شبهای تیرگی ........
دیر است گالیا کاش تمام نمی شد به این بدی
آنقدر بد که میخواهم فراموش کنم تورا
آه ای گالیا قلب مرا نبر
در سینه ام جای قلب خالی است
آه سنگی نگذار بر جای او
من نیز مثل تو شدم
چقدر سنگین است قلب من نه سنگ من
رنگ نشاط وخنده گمگشته ام را باز خواهم یافت
بی تو زندگی خواهم کرد
اما.......... دیر است گالیا!
من بدون تو خواهم مرد....

|